آسمانی ترین دل



آسمان

 

 

نغمة خاطر نواز مرغ شب،

 کاروان ماه را همراه بود.

 نیمه شب ها، آسمان را عالمی است.

آه اگر این آسمان بی ماه بود!

 

از جهان آرزوها، بوی جان

بر فراز باغ دامن می کشید

از بهشت نسترن ها می گذشت

بال خود بر گونة من می کشید

 

اختران قندیل ها آویخته

زیر سقف معبد نیلوفری

کهکشان لرزنده همچون دود عود

می کند در بزم ماه افسونگری

 

رازهای خفته در آفاق دور

در سکوت نیمه شب جان می گرفت

پر به سوی آسمان ها می گشود

دامن ماه درخشان می گرفت.

 

خوش تر از شب های مهتاب بهار

عالمی دیگر کجا دارد خدا؟

عالم عشق و امید و آرزوست

عالم تنهایی و اندیشه ها.

 

در فضایی روشن و بی انتها

راه، سوی آسمان ها باز بود

چشمة نور و صفای ماهتاب

روح من دیوانة پرواز بود!

 

نیمه شب بر عالم افلاکیان

با دلی افسرده می کردم نگاه

همچنان در پهن دشت اشتیاق

کاروان ماه می پیمود راه...

 

اشک حسرت چهره ام را می گداخت

دیگر از غم طاقت و تابم نبود

زانکه در این کوره راه زندگی

آسمانم بود و مهتابم نبود!

 

پردة جانکاه ظلمت را بسوز!

ای دل من، شعلة آهت کجاست؟

جانم از این تیرگی بر لب رسید

آسمان عمر من! ماهت کجاست؟

                              «فریدون مشیری»

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

پ.ن1: چقدر زود یک سال گذشت، یک سال پر از فراز نشیب با تمام روزهای خوب و بدش تموم شد. یک سال پر از خاطره با دوستان جدید که همشون به من خیلی لطف داشتن و خیلی درسها ازشون گرفتم خیلی ها هم رفتند و دیگه نیومدن اما خاطره شون همچنان باقیه.

پ.ن2: امروز وقته خوبیه از محبتهای صمیمانه تک تکتون تشکر کنم. ممنونم که همراهم بودید و هستید.

پ.ن3: یک تشکر مخصوص هم از مهسای عزیزم می کنم چون وبلاگم نداره و من رو خیلی شرمنده محبتهاش کرد.

 

پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸  توسط سپیدار  |  همدل ()

 

پدر زود بیا...

پدر خسته از سر کار به خانه برگشت.
پسر از پدر پرسید پدر میتوانم بپرسم

 ساعتی چند دلار حقوق میگیری .

پدر با بی حوصلگی گفت به تو ربطی ندارد.
پس از اندک زمانی پسر بار دیگر این سوال را از پدر پرسید و پدر با عصبانت پسر کوچکش را دعوا کرد ولی پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد پدرش ساعتی چند است و پدر ناگزید پاسخ داد ساعتی
۲۰
دلار.
پسر از پدر پرسید می توانی
۱۰
دلار به من بدهی نیاز دارم.

و پدر شاکی از اینکه تمام پافشاری های پسر از سوالش فقط برای گرفتن پول بود... با فریاد به پسرش گفت بر و به اطاقت تا دیگر نبینمت.
پسر با حالی دگرگون راهی اطاقش شد .
پس از مدت زمانی پدر از کارش پشیمان شد

و برای دلجویی از پسرش راهی اطاق پسر شد .

درب اطاق را که باز کرد دید پسرش دستپاچه مشغول جمع کردن پولش است.
پدر با خشم از پسر پرسید. این پول ها چیست؟
پسر گفت پول های توجیبیم است.
پدر سوال کرد چقدر است؟ پسر جواب
۱۰
دلار .
و پدر متعجت از پسر پرسید ! تو که خودت
۱۰ دلار داشتی برای چه ۱۰
دلار دیگر از من میخواستی؟
پسر در پاسخ به پدرش گفت: 
 

برای آنکه ۱۰ دلار کم دارم تا بشود ۲۰ دلار و به تو بدهم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایی ....

شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸  توسط سپیدار  |  همدل ()

 

ارغوان

ارغوان شاخه‌ی هم‌خون جدا مانده‌ی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی‌ست هوا؟

یا گرفته‌ست هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می‌بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو بر می‌کشم از سینه نفس

نفسم را بر می‌گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می‌ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی‌ست

نفسم می‌گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه‌ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه‌ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

باد رنگینی در خاطرمن

گریه می‌انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می‌گرید

چون دل من که چنین خون‌آلود

هر دم از دیده فرو می‌ریزد

ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می‌آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می‌افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس

کی بر این درد غم می‌گذرند ؟

ارغوان خوشه‌ی خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من

ارغوان شاخه هم‌خون جدا مانده‌ی من


                              سایه

شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸  توسط سپیدار  |  همدل ()

 

صورتکها

بگو صورتکها بریزند

که من صورتت را ببینم

بگو گریه ات را بخندم

بگو خنده ات را بمیرم

بگو آدمکها نباشند

که من یک نفس در تو باشم

بگو چشم هایت ببینند

که از هجر در هم نپاشم

بگو رهگذ رها ندانند

که من قرنها با تو بودم

میان اناالهوی حلاج

صدای تو را می سرودم

بگو هرزه پویان نیابند

مسیر پر از گنج من را

بگو نا شکیبان نخوانند

هزاران شب رنج من را

بگو با که داری

 تو راز نهانی

که من فاشها خوانم از

  سکوتی که داری

بگو این نواها بمیرند

که من موسمی تازه دارم

از آن ریشه ی خشک مدفون

نگاهی به باران رسانم

بگو بنده سازان نتازند

به ایمان بیهوده ی من

جواهر خرینان, نیابند

غرور, آواره ی من  

بگو بی قدم ها نیایند

که من با تو خود را بپویم

بگو ترس بازان بخوابند

 تا که مأمن دل  بجویم

بگو صورتم را نبندند

که این زخم ها را ببینی

بگو باورم را ندزدند

که با تکه هایش عجینی

 

شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸  توسط سپیدار  |  همدل ()

 

پروانه

 پروانه ، ای از عشق و ناکامی نشانه
ای یادگار عاشقی در این زمانه

در شعله می سوزد پرت پروا نداری
پروای جان در حسرت فردا نداری

سودا مکن جان در بهای آشنایی
دیگر ندارد آشنایی ها بهایی

پروانه ، این دلها دگر درد آشنا نیست
در بزم مستان هم ، دگر درد آشنا نیست

پروانه ، دیگر باده ها مستی ندارد
جز اشک حسرت ، ساغر هستی ندارد

پروا کن از آتش ، که می سوزد پرت را
یکدم نسیمی می برد خاکسترت را

پروانه ، آن شمع امید شام تارت
آخر سحر گه می شود شمع مزارت

                                           «هما میرافشار»

شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  توسط سپیدار  |  همدل ()

 

حلقه خورشید

پسرک‌ بی‌آن‌ که‌ بداند چرا، سنگ‌ در تیرکمان‌ کوچکش‌ گذاشت‌ و بی‌آن‌ که‌ بداند چرا، گنجشک‌ کوچکی‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هایش‌ شکست‌ و تنش‌ خونی‌ شد. پرنده‌ می‌دانست‌ که‌ خواهد مرد اما...

 

اما پیش‌ از مردنش‌ مروت‌ کرد و رازی‌ را به‌ پسرک‌ گفت: تا دیگر هرگز هیچ‌ چیزی‌ را نیازارد.
پسرک‌ پرنده‌ را در دست‌هایش‌ گرفته‌ بود تا شکار تازه‌ خود را تماشا کند. اما پرنده‌ شکار نبود. پرنده‌ پیام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرک‌ دوخت‌ و گفت: کاش‌ می‌دانستی‌ که‌ زنجیر بلندی‌ است‌ زندگی، که‌ یک‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و یک‌ حلقه‌اش‌ پرنده. یک‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و یک‌ حلقه‌ سنگ‌ریزه. حلقه‌ای‌ ماه‌ و حلقه‌ای‌ خورشید.
و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌ای‌ دیگر است. و هر حلقه‌ پاره‌ای‌ از زنجیر؛ و کیست‌ که‌ در این‌ حلقه‌ نباشد و چیست‌ که‌ در این‌ زنجیر نگنجد؟!
و وای‌ اگر شاخه‌ای‌ را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای‌ اگر سنگ‌ریزه‌ای‌ را ندیده‌ بگیری، ماه‌ تب‌ خواهد کرد. وای‌ اگر پرنده‌ای‌ را بیازاری، انسانی‌ خواهد مرد.
زیرا هر حلقه‌ را که‌ بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره‌ کردی.
پرنده‌ این‌ را گفت‌ و جان‌ داد.
و پسرک‌ آن‌قدر گریست‌ تا عارف‌ شد
.

شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸  توسط سپیدار  |  همدل ()

 

مطرب مهتاب رو

مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو

ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما ای طربستان ما

در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو
نرگس خمار او ای که خدا یار او

دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من چون دل سرمست من

 ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو
عید بیاید رود عید تو ماند ابد

کز فلک بی‌مدد چون برهیدی بگو
در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر

زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو
می‌کشدم می به چپ می‌کشدم دل به راست

رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو
می به قدح ریختی فتنه برانگیختی

کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما نور مناجات ما

پرده حاجات ما هم تو دریدی بگو
ماه به ابر اندرون تیره شده‌ست و زبون

ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو
ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده باد

چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو
عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدی

گفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم

عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو

                                                        «مولوی»

دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸  توسط سپیدار  |  همدل ()

 

سایه روشن

سایه روشن بلند!

خسته ام،

بخیز.

همچو چشمه ای کبود

بر زمین هر چه هست و هر چه بود.

ذره

ذره

با سکوت شب نوازیت بیا

تا تمام تکه های من،

تا صداقت صدای من.

با تنم غریبگی نکن.

خاک, تکیه گاه سایه هاست.

تکیه کن،

تباه بی پناه!

بر اسارت  رهای من.

سایه روشن غریب!

شعله ی محال و کوچک مرا

در حریم بازوان ظالمانه ات بگیر.

شعله ی همیشه در عذاب را بگو

با هجوم سرد سایه ها بمیر.

صخره های سخت

زیر وزن برف مانده اند.

آفتاب خنده ی مرا

از جهان خویش رانده اند.

سایه روشن عزیز!

ماجرای بی امید اشک

در سیاه چشم های من

قصه ی شب و ستاره نیست.

در جهان بی فراز مردگان

عشق,فرصت دوباره نیست.

رنج نغمه های رقص باز پر ترانه را

در میان ساکنان سنگ چاره نیست.

دور مانده ای.

حجم بودنم

صد هزار سال زندگیست.

شک نکن!

بسوی من بخیز.

عمق خستگی همیشگی ست.

                                                   «نغمه رضایی»

یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸  توسط سپیدار  |  همدل ()

 

 



پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار....به اندازه یک نگاه...به اندازه یک لبخند....تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم
aramin_1978@yahoo.com

 

شعر(٤۱)
فریدون مشیری(٦)
یک داستان(٥)
سرگرمی(٤)
نغمه رضایی(۳)
یک داستان(٢)
روانشناسی(۱)

 

آسمان
پدر زود بیا...
ارغوان
صورتکها
پروانه
حلقه خورشید
مطرب مهتاب رو
سایه روشن
پاییز مهربان
کلاغ پر ...

 

۱۳۸۸/۱۱/۱
۱۳۸۸/۱٠/٢٦
۱۳۸۸/۱٠/۱٩
۱۳۸۸/۱٠/۱٢
۱۳۸۸/٩/٢۸
۱۳۸۸/٩/٢۱
۱۳۸۸/٩/۱٦
۱۳۸۸/٩/۸
۱۳۸۸/۸/۳٠
۱۳۸۸/۸/٢۳
۱۳۸۸/۸/۱٦
۱۳۸۸/۸/٩
۱۳۸۸/۸/٢
۱۳۸۸/٧/٢٥
۱۳۸۸/٧/۱۸
۱۳۸۸/٧/۱۱
۱۳۸۸/٧/٥
۱۳۸۸/٦/٢۸
۱۳۸۸/٦/٢۱
۱۳۸۸/٦/٢۱
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸۸/٦/٧
۱۳۸۸/٥/۳۱
۱۳۸۸/٥/٢۱
۱۳۸۸/٥/۱٠
۱۳۸۸/٥/۳
۱۳۸۸/٤/٢٧
۱۳۸۸/٤/٢٠
۱۳۸۸/٤/۱۳
۱۳۸۸/٤/٧
۱۳۸۸/۳/۳٠
۱۳۸۸/۳/٢۳
۱۳۸۸/۳/۱٦
۱۳۸۸/۳/٩
۱۳۸۸/۳/٢
۱۳۸۸/٢/٢٦
۱۳۸۸/٢/۱٩
۱۳۸۸/٢/۱٢
۱۳۸۸/٢/٥
۱۳۸۸/۱/٢٩
۱۳۸۸/۱/٢٢
۱۳۸۸/۱/۱٥
۱۳۸۸/۱/۱٥
۱۳۸٧/۱٢/٢٤
۱۳۸٧/۱٢/۱٧
۱۳۸٧/۱٢/۱٠
۱۳۸٧/۱٢/۱٠
۱۳۸٧/۱٢/۳
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
۱۳۸٧/۱۱/۱٩
۱۳۸٧/۱۱/۱٢
۱۳۸٧/۱۱/۸
۱۳۸٧/۱۱/٧
۱۳۸٧/۱۱/٥
۱۳۸٧/۱۱/۱٢
۱۳۸٧/۱۱/۱
۱۳۸٧/۱۱/٥
۱۳۸٧/۱۱/٢
۱۳۸٧/۱۱/۱

 

سپیدار

 

آشنایی با رشته عمران و معرفی قاینات
دانلود والپیپر و اسکرین سیور
در کوچه باغ های آسمان
رسپینا ... دختر بارانی
دانشگاه من= پیام زور
جای تو خالیست!!!
(خط سوم صنمایی)
خاطرات گاه به گاه
قصه های بی رنگ
دانلود تم موبایل
پریزاد برکه نور
علف خستگی
سایلنت فریاد
فانوس خیال
رقص ققنوس
بهونه دلتنگی
زنگ نقاشی
آخرین دیدار
سایه سمر
کهنه درخت
هه هه ....!
یه شاهد
چتر چرخ
تنها من
تساپه
نیستا
هفت
آزناز
اندوه
گل آقا
قاصدک
کشکول
گل گیسو
دفتر سرخ
صلح سپید
مهر فروزان
ماه مهربون
فرشته بیکار
خانه دوست
روزهای تاریک
عاقلان دانند
سگ سکوت
تنهاترین پرنده
زندگی زیباست
من و هیچکس
چند خط تنهایی
طنزستان آق دایی
یک کلمه حرف حق
GOD IS NOWHERE
آسمانی ترین ستاره
دلتنگی های یک عمه
!!مردی از جنس بلور!!
بارانی نگاهت کجاست؟
لبخند ایرانی- پسرانه قدیم
چک نویس (مهدی دمی زاده)

 

RSS 2.0