سالها رفت و هنوز

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران

خبرگمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست ؟کجاست؟

صدفی در دریاست؟

نوری از روزنه فرداهاست؟

یا خدایی که از روز ازل پنهان است؟

بارها آمد و رفت

بارها انسان شد

وبشر هیچ ندانست که بود

خود او هم به یقین آگه نیست

چون نمی دانست کیست

چون ندانست کجاست

چون ندارد خبر ازخود که خداست!!!

  
نویسنده : سپیدار ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : شعر