شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

 نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

 همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

/ 7 نظر / 11 بازدید
سحر

در تمام ترديدهاو شايدهايم بدان! تنها تويي که بايدي... تنها تو... حتي به خودت هم دل مبند مي رسد روزي که حتي نگاهت را نمي شناسي به جز حضور تو هيچ چيز اين جهان بيکرانه را جدي نگرفته ام حتي عشق را... سلام روزت بخير باشه مهربون..

یه شاهد

سلام سپیدار. تو این دوره و زمونه دیگه خبری از این عشق بازی ها نیست نه مرداش نه زناش،‌متاسفانه،

مهدی دمی‌زاده

سلام دوست عزيز ... به روزم و منتظر ... ------------------------------------------ باز هم خوندم داستان لطيفي بود ...

خ

دوست من سلام. خیلی زیبا بود.[گل].ممنون از حضور و تبریکت مهربان

شیما

سلامممممممم این داستانو قبلا" خونده بودم. ولی هر دفعه که می خونم واسم تازگی داره. [گل]

تنها

وصفی که بیان کردی از شرط عشق جایی برای حرف دیگری نداره ...خیلی زیبا بود .. بی اندازه...[رویا] در پناه او باشی عزیزم مثل همیشه منتظرتم[گل]