باز همراه شما مدرسه ای میسازم

روی انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حیوان

و نگویند کسی را کودن

و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند

و بجز ایمانش

هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درس هایی بدهند

که بجای مغز دل ها را تسخیر کنند

از کتاب تاریخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشاء

هر کسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن ها را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از این

باز همواره نگوید: هرگز!

و به آسانی هم رنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله ی کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

 و طبیعت را در جنگل سبز

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار همه تکرار کنیم:

عدل

آزادی

قانون

شادی

امتحانی بشود که بسنجند ما را

تا بفهمند که چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ایم

در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که در آن آخر وقت به زبانی ساده

شعر تدریس کنند

و بگویند تا فردا صبح

خالق عشق نگه دار شما

                               «مجتبی کاشانی»

 

/ 31 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه سپید

انتخاب عالی ای بود...فقط قسمت اولش چرا دو دفعه تکرار شده؟!توی خود شعر اینطوری بوده؟!

نازنین

فوق العاده است وبت خیلی خیلی خوشم اومد عالیه.....

نگاه ساکت باران...

سلام... وبلاگتون خیلی دوست داشتنیه...ولی کاش جهت حفظ حرمت قلم اسم شاعر رو هم زیر شعر میاوردید... آبی باشید... یا حق...

سحر

سلام خیلی خیلی زیبا بود شاعرانه و عرفانی تشکر