دلاویزترین

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : « های »

بسرای ای دل شیدا ، بسرای.

این دلاویز ترین شعر جهان را بسرای.

این دلاویزترین روز جهان را بنگر!

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!



آسمان ، یاس ، سحر ، ماه ، نسیم ،

روح در جسم جهان ریخته اند ،

شور و شوق تو برانگیخته اند ،

تو هم ای مرغک تنها ، بسرای!


همه در های رهایی بسته ست ،

تا گشایی به نسیم سخنی ، پنجره ای را ، بسرای!

بسرای ...»


من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!


در افق ، پشت سراپرده ی نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر ،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز.

...

« یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش!

با شکوفایی خورشید و

                               گل افشانیِ لبخند تو ،

                                                      آراستمش!

تار و پودش را از خوبی و مهر ،

خوش تر از تافته ی  یاس و سحر بافته ام :

« دوستت دارم » را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

...

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویز ترین شعر جهان را ، همه وقت ،

نه به یکبار و به ده بار ، که صد بار بگو !

« دوستم داری؟ » را از من بسیار بپرس!

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو!

 

فریدون مشیری

/ 1 نظر / 6 بازدید
مهـــــــــران

سلام دوست من بهت بابت وبلاگ خوبت خيلي تبريک مي گم. يکي از راه هاي افزايش بازديد تبادل لينک مي باشد. لطف کن آدرس منو تو وبلاگت بگذار و تو قسمت نظرات به من اطلاع بده تا من هم آدرس وبت رو تو سايتم بگذارم. راستي بازم بهت سر مي زنم تا از وب خوبت استفاده کنم و ياد بگيرم. با تشکر از محبتي که مي کني و آرزوي موفقيت