کمربند

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .

 خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد .

 پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .

وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا !

 یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟

چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقی نداره . فقط ... ،

 فقط دردش کم باشه !

 

/ 6 نظر / 26 بازدید
متحیر

به ایام شیرین نه چندان دور نزدیک سفر کردیم ممنونم سپیدار

رها

چه تلخ!!! [ناراحت]

مهسا

سلام سپیدارعزیز احوال شما؟ متن جالبی بود ولی تلخ ... واقعا جای تاسف داره ... چه دل بزرگی داره پسر کوچولوی قصه ی شما سبز باشید

جواد

سلام . تصادفأ گذرم به باغ شما افتاد . از قدم زدن داخلش لذت بردم . به باغچه بي رنگ و بوي منم يه سر بزن در صورت تمايل تبادل لينك كنيم . اگه خواستي منو به نام { خانه سبز } لينك كن [لبخند][گل] برات ارزوي موفقيت دارم

faranak

[گل] خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی. . .

اسمان

[تایید][چشمک]چه بسربامعرفتی!!!!