شاپرک

دیگه طاقت نیوورد ،رفت توی قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ، شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک  اون رو دید
با خودش یه عهدی بست،نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس،رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیزاشت

تا یه روز یه باد سرد میونه قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ
مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسموووووووووون تا که دق کردشو

 

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
ارشتا گرافیک

سلام مطالب شما را خواندم بسیار زیبا نوشته اید. اگر با تبادل لینک موافقید لینک کنید .وبه من اطلاع دهید.

خیلی زیبا وقشنگ بود .[گل][قلب]